تبليغاتX
bia2in
ببخشید این چند روز درگیر مراسم خواستگاری هستم و نمی تونم بهتون سر  بزنم

الانم کلی کار دارم

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 9:50  توسط Behnaz | 

تو می دانی و همه می دانند که زندگی ازتحمل لبخندی برلبان من،

از آوردن برق امیدی در نگاه من،

 از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجزاست.

 تومی دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو،

 زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است.

 از شادی توست که برق امیددر چشمان خسته ام می درخشد.

 و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت رادر ریه هایم احساس می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 9:28  توسط Behnaz | 

 امروز که داشتم با دوستام از کلاس خونه می یومدم تو راه قرار رفتن به  سینما رو واسه فردا گذاشتیم.

قرار شد فردا با الی جون ویگانه عســــــیسـم با دو سه تا کوفت و زهرمار دیگه بریم البته بعضی هاشون راضی نمی شدن که راضی شون کردیم.

خلاصه داشتیم مثلا هنگ می کردیم و برنامه می ریختیم که گفتم یگانه با آقاشون(میلاد) ساعت5 بیان دنبال من اونم قبول کرد( دیگه می دونید من خوشم نمی یاد خوش خوشک یا هِلِک هِلِک یا همون پیاده جایی برم)

 الانم خبرش اومد که میلاد قبول کرده، خدا می دونه چقدر این یگانه اشوه خرکی اومده واسه میلاد تا قبول کرده، من اون میلاد و می شناسم  یه آدم بی شعوریه که نگو ... خوب شد واسه فردا یه سوژه پیدا کردیم فکر کن یگانه میگه میــــــــــلاد جــــــــــــووووونــــــــم عزیـــــــــــــــززززم...!     با اون قیافش! جفت شون بدبختن.

همه چی ردیف شده فقط مونده راضی کردن مامی که اصل کاریه.

یاد این جک افتادم،  ترکه به دوستش میگه: می خوام با دختر شاه ازدواج کنم 50% حل شده فقط مونده 50%دیگه.

 دوستش : خوش به حالت همین قدرش حل شده حالا مشکل این 50%دیگه چیه؟

 ترکه: 50%که من و بابامیم که راضی هستیم فقط مونده شاه و دخترش که اون 50%دیگه اند.

خب دیگه این جوریه... .

من موندم چرا ما دخترا وقتی می خوایم بیرون بریم باید از هفت خان رد بشیم ولی این پسرا هیچی، صبح میرن شب میاین، شب میرن صبح میاین کسی بهشون چیزی نمیگه، انگار که ادم نیستن!!!

خب دیگه داره دیر میشه برم رو مخ شون کار کنم، البته قبلش باید کلی قصه سروهم کنم تا از آخرش حرف اصلی رو بزنم.

حالا خوب میشه تمام برنامه هامون کنسل بشه و دشمن شاد شیم. خب دیگه من رفتم.

 

راستی یادت باشه تا نیای این وبلاگ و این نوشته ها برام هیچ جذابیتی نداره، صبح تا شب به این امید میام به وبلاگم که ببینم اومدی....  هنوزم منتظرم... .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 9:52  توسط Behnaz | 

دوستان خداحافظ، من دیگر این جا نمی نویسم، به نظر من زندگی خیلی بی معنی شده، همه چی زشت وسیاه سبزه...

 می خوام خودکشی کنم ... خیلی وقته که می خوام خودم رو بکشم اما انگار روش خوبی انتخاب نکرده ام!

 همیشه دوست داشتم بیافتم زیر قطار شهری اما انگار... به هر حال خداحافظ

 من دارم خودم را می کشم، الان کشتم،

 آه چه باحاله مردن، آآآآآه ه ه ، جـــــــــــــــــــون چه حالی میده، إ...إ... من را کجا می برید؟ شما کی هستید؟ نه من نمی یام جهنم... غلط کردم ماماااااااااااااااااااان... .

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 11:21  توسط Behnaz | 
یلدای همتون مبارک

باز شب یلدا شد باید تا صبح این پسر دایی هام و دختر خاله هام  تحمل کنم.

حالا یه خورده بزنیم تو کار خبرنگاری!!!

 

براد پیت آنجلیا را طلاق داد و زن ایرانی  گرفت!!!

براد پیت بازیگر مشهور فیلم تایتانیک گفت: همیشه دوست داشتم زنم ایرانی باشد! وی که به تازگی از آنجولینا دختربزرگ آقای جولی صاحب فرزند گوگولی شده گفت: به خاطر علاقه زیاد به شله! همیشه دلش می خواسته که یک زن ایرانی بگیرد!

  

همه مشمولان خدمت مقدس سربازی معاف شدند!(آقا سعید گوش کن)

مدیرکل امور معاف کنی سربازی اعلام کرد متولدین ماه های فروردین، مرداد، تیر ونیمه دوم دی و یک پبجم پایانی اسفند ماه به جز متولدین 27اسفند، از رفتن به خدمت سربازی معاف خواهند شد! این افراد می توانند برای گرفتن کارت پایان خدمت به دکه های روزنامه فروشی محل و یا پایگاه اینترنتی:www.yahoo.com/moafi.axp   مراجعه و در غیر این صورت کارت معافی به درب منزل شما ارسال می شود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 19:28  توسط Behnaz | 

از صبح که بیدار شدم از پنجره که بیرون رو نگاه می کردم انگار دل آسمون هم مثل دل من گرفته بود. انگار یه چیزی تو دلش سنگینی می کرد.

اون این سنگینی رو تا بعدظهر تو دلش نگه داشت اما دیگه طاقت نیاورد و خودشو راحت کردو آروم آروم اشک ریخت.

از اولین قطره تا آخرین قطره زیر بارون بودم و هزار جور فکر وخیال .

تو مگه بارونی نبودی چی شد که دیگه صدای بارونت نمیاد؟

نکنه داری یه جای دیگه می باری؟

نکنه جای دیگه هوا ابری شده؟

نکنه اینجا تا یه خورده آفتابی شد تو هم با یه وزش کوچولو باد رفتی؟

اما هنوز اینجا هوا ابری ودلگیر، اما بارون نمی یاد... .

میگن... میگن اگه هروقت هوا بارونی شد و تونستی اولین قطره ی بارون رو تو دستات بگیری آسمون تا چهل روز بهت نگاه می کنه و هرچی که بخوای بهت میده.

فقط بگو چند تا از این قطره ها رو باید بگیرم؟ فقط بگو چندتا چهل روز باید بگذره تا بیای ... ؟

ولی من خسته نمی شم اول امیدم به پاییز بود یادته پارسال چی گفتی ؟ ولی پاییز شد و نیومدی بعدامیدم به آذر بود که بیای ولی اونم نیومدی...

ولی حالا امیدم به ماه حوت مطمئنم اینو دیگه یادت نرفته

 امیدوارم دوباره بارون بیاد

 فقط بارون بیاد... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 9:42  توسط Behnaz | 

 وااااااای که چه شب گندی امشب گیر من افتاده. اِی لعنت به این شب طولانی و خسته کننده ریده به اعصابم.

منم که خونه تنهام هرچی به این ساعت نگاه می کنم جلو نمیره.

دیشب دوستم زنگ زد و اصرار که بیا بریم بیرون، منم فکر کردم حتما با دوستاش میاد اونام که ماشین دارن پس مشکلی نیست منم میرم، بمونم خونه چیکار کنم. واسه امروز ساعت 10باهاش قرار گذاشتم.

حالا که ساعت 10 رفتم می بینم تنهاست.

 میگم: پس بقیه کو؟

میگه:کدوم بقیه؟

-نکنه تو راه اند؟ من حوصله ندارم اینجا منتظربمونم ها؟

-بابا من تنهام کسی قرار نیست بیاد.

-نکنه این همه راه رو می خوای پیاده بریم؟

-نه بابا با خط 11 میریم.

-ببند نیشتو! غلط کردی منو این همه راه کشوندی، پس خودت برو خداحافظ

خلاصه یکی اون گفت یکی من. منم دیدم تو خیابون داریم بحث می کنیم زیاد جالب نیست بعدشم دیدم داره به التماس می افته بهش گفتم این بار رو میام ولی اگه یه بار دیگه قرار به پیاده باشه دور منو خط می کشی!

حالا از این پاساژ به اون پاساژ از این مغازه کوفتی به اون مغازه پدرم رو درآورد تا یه چیزی ورداشت اونم یه شال 15 تومانی، باور کن اگه از این دست فروشا می گرفت قشنگ تر بود ،شال نبود که لنگ ماشین بود البته منم یه چیزایی گرفتم. دیگه از پاافتاده بودم اومدم خونه ساعت شده بود 2.

 بعداز نهار گفتم خسته ام خیرسرم یکم بخوابم. حالا که بیدار شدم می بینم همه جا تاریک هیچ کس هم خونه نیست. به مامی زنگ زدم گفتم چرا منو بیدار نکردین؟ میگه: دیدم خوابی دلم نیومد بیدارت کنم.

با خودم گفتم نه بابا چه طور اون موقع که قرار بود صبح تا شب خونه تنها بمونم با هزار فحش و دری وری بیدارم می کردی که تو خونه می خوای چه  غلطی کنی بیا با هم بریم اما حالا که می دونی هیچ غلطی نمی تونم بکنم دلت نیومد بیدارم کنی!

حالا من موندم و یه خونه خالی و شکم گرسنه، حالا شام چیکار کنم؟ با این یه خورده پولی که از بیرون رفتن صبح تو کیفم مونده هر چی سفارش بدم به قیمت سسش تموم میشه!

چقدر این شب ها طولانی و مسخره است تنهایی هم از اون بدتر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 19:46  توسط Behnaz | 

هم چنان می رفت و می آمد، هم چنان می گفت و می گفت

قدم می زد

قصه ای است این غصه آری قصه ی درد است

شعر نیست

این عیارِ مهر و کین مرد و نامرد است

بی عیار شعرِ محض خوب و خالی نیست

هیچ_هم چون پوچ_عالی نیست

این گلیم تیره بختان ست

خیس خون داغ سهراب، سیاوش ها

روکش تابوت تختی ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 20:56  توسط Behnaz | 

منتظرتم بیا خواهش می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:27  توسط Behnaz | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:43  توسط Behnaz |